Wednesday, November 12, 2008

عشق عمومی

یه جایی این شعر شاملو دوباره به چشمم خورد و بی اختیار منو به یاد دورانی برد که چگونه با اشتیاق میخوندمش برای .....خب

اشک رازی‌ست
لب‌خند رازی‌ست
عشق رازی‌ست


اشک آن شب لب‌خند عشق‌ام بود.

قصه نیستم که بگویی
نغمه نیستم که بخوانی
صدا نیستم که بشنوی
یا چیزی چنان که ببینی
یا چیزی چنان که بدانی...

من درد مشترک‌ام
مرا فریاد کن.

درخت با جنگل سخن‌می‌گوید
علف با صحرا
ستاره با کهکشان
و من با تو سخن‌می‌گویم

نام‌ات را به من بگو
دست‌ات را به من بده
حرف‌ات را به من بگو
قلب‌ات را به من بده
من ریشه‌های تو را دریافته‌ام
با لبان‌ات برای همه لب‌ها سخن گفته‌ام
و دست‌های‌ات با دستان من آشناست.

در خلوت روشن با تو گریسته‌ام
برای خاطر زنده‌گان،
و در گورستان تاریک با تو خوانده‌ام
زیباترین سرودها را
زیرا که مرده‌گان این سال
عاشق‌ترین زنده‌گان بوده‌اند.

دست‌ات را به من بده
دست‌های تو با من آشناست
ای دیریافته با تو سخن‌می‌گویم
به‌سان ابر که با توفان
به‌سان علف که با صحرا
به‌سان باران که با دریا
به‌سان پرنده که با بهار
به‌سان درخت که با جنگل سخن‌می‌گوید

زیرا که من
ریشه‌های تو را دریافته‌ام
زیرا که صدای من
با صدای تو آشناست.

به خودم میگم بعضی اتفاقها تنها بک بار تو زندگی ادم میافتند نه اینکه ذاتا خودشون منحصر به فردند، نه ! شاید تنها به این دلبل که نمیشه ترانه ای، شعری، بویی یا حالا هر چیز دیگه ای روکه به اونا ربطی پیدا میکنه رو با دو خاطره در ذهن ثبت کرد و الان برای تک تک کلمات این شعر متاسفم از خودم

No comments: